سایت خبری تفریحی فان نیوز
فان نیوز

سریال ماه پیکر تصاویر و داستان قسمت آخر سریال ماه پیکر

فرهنگ و هنر  تاریخ انتشار : 16/10/31 بدون نظر   2052 بازدید

اندازه فونت    
http://funnews.ir/wp-content/uploads/2016/baner/FUN2-1.png

سریال ماه پیکر | تصاویر و داستان قسمت اخر سریال ماه پیکر

سریال ترکی ماه پیکر داستان قسمت آخر سریال ماه پیکر

سریال ماه پیکر Kösem Sultan اخیرا ساخته و در حال پخش می باشد که این سریال داستان زندگی ماه پیکر یکی از زنان تاریخ ترکیه می باشد . در زیر بیوگرافی ماه پیکر و همچنین داستان سریال ماه پیکر را مشاهده میفرمایید .

کوسم سلطان kosem sultan

ماه پیکر کیست ؟

ماه پیکر یا کوسم سلطان (به ترکی استانبولی: Kösem Sultan ) متولد حدود ۱۵۹۰ – درگذشته در ۳ سپتامبر ۱۶۵۱

نام کامل به ترکی استانبولی: Devletlu İsmetlu Mahpeyker Kösem Valide Sultan Aliyyetü’ş-Şân Hazretleri

همچنین معروف به ماه‌پیکر سلطان همسر سلطان احمد و مادر ابراهیم یکم، مراد چهارم، شاهزاده سلیمان، شاهزاده قاسم، عایشه سلطان، فاطمه سلطان، گوهرخان سلطان و خان‌زاده سلطان بود. وی خاصگی سلطان احمد یکم بود.

کوسم سلطان مانند خرم سلطان یکی از زنان بسیار با نفوذ عثمانی بود و به برادر احمد یکم، مصطفی یکم، کمک می‌کند به سلطنت برسد و زمانی که پسرانش مراد چهارم و ابراهیم یکم به سلطنت رسیدند چندین دوره والده سلطان بود.

کاروانسرای والده‌خان را در زمان سلطان مراد چهارم والده کوسم سلطان ساخته است. هدف کوسم سلطان این بوده که درآمد این کاروانسرا وقف مسجد چینی‌لی بشود که در اسکودار خود ساخته بود. در کتاب حدیقه الجوامع اثر ایوان سرایی حسین افندی نوشته شده که مسجد چینی‌لی که آن را والده‌خان ساخته است، درآمدش براساس وقف کاروانسرای والده‌خان بوده است.

سریال ماه پیکر

سریال ماه پیکر :

گفته شده این سریال ادامه سریال حریم سلطان می باشد که در مجموعه فیلم قرن باشکوه  ( The Magnificent Century ) ساخته شده و از خاندان سلاطین ترکیه برداشته شده است . در این فیلم برن سات در نقش کوسم سلطان ( به ترکی : Kösem Sultan ) همسر سلطان احمد و مادر ابراهیم یکم ایفای نقش می کنه .

برن سات قراره نقش کوسم سلطان رو در سنین ۱۶ تا ۲۰ سالگی اجرا کنه و احتمالا در فصل اول این سریال حضور خواهد داشت . یه نکته در مورد کوسم سلطان هست که جالبه بدونین ! سلطان احمد یکم ، کوسم سلطان رو خیلی دوست داشته و بسیار بهش عشق می ورزیده .

خلاصه داستان قسمت 54 سریال ماه پیکر

قسمت 54 – چهارشنبه 5 آبان ماه


کوشم ميره پیش ذوالفقار و میگه عکس العمل صفیه سلطان در مقابل زندانی شدنش چطور بود؟ذوالفقار میگه ساکت بودن اما درونش آتش گرفته بود،ولی به درخواست صفیه سلطان و با اجازه ی سرورمان برای دخترانشان:فاطماسلطان،هماشاه سلطان و مهرماه سلطان نامه ای مینویسم،کوشم میگه به قصر هم دعوت شده اند؟ذوالفقار:فقط هماشاه سلطان چون سرورمان برای ایشان ارزش خاصی قائل اند@gemtv.hc.iran.ذوالفقار دو صندوق پر از طلا به کوشم نشون میده و میگه سرورمان بخشی از خزانه ی صفیه سلطان رو به شما هدیه داده اند،کوشم هم خوشحال میشه..هاندان با درویش حرف ميزنه و میگه:کوشم خیلی سرخود شده باید از همین الان جلوشو بگيريم بعد هم میگه محمد گیرای و ریحان چی شدن؟درویش میگه امشب شب آخرشونه(یعنی کشته میشن)..محمدگیرای و ریحان در میخونه هستند و محمدگیرای به ریحان میگه باید درویش رو از سر راه بردایم،ریحان میگه من جونشو میگیرم اما محمدگیرای میگه درویش مانند یه پادشاه محافظت میشه فعلا باید صبر کنیم..حلیمه بخاطر مصطفی ناراحته به منکشه میگه باید هرچه زودتر رابطه ی درویش و هاندان رو علنی کنیم..افراد درویش در میخونه دعوا راه میندازن و به ریحان و محمدگیرای حمله میکنن و یکی از افراد درویش محمد رو ميگيره و ميگه درویش پاشا سلام رسوند..جنت میره پیش هاندان سلطان و قبول میکنه که سرخزانه دار باشه..به درویش اطلاع میدن که محمدگیرای مرده..جنت میره پیش کوشم و میگه سرخزانه دار شدم،کوشم هم خوشحال میشه و معلوم میشه که نقشه ی کوشم بوده،حاجی آقا پشت دره و کوشم برای اینکه حاجی شک نکنه دوتا دستشو بهم میزنه طوری که حاجی فکر کنه به جنت سیلی زده و جنت رو بیرون میکنه@gemtv.hc.iran صفیه در زندانه و براش غذا میارن،صفیه قرص نان رو نصف میکنه و میبینه یه نامه از طرف ناسو پاشا در داخل نان هست،نامه رو میخونه ناسو از اینکه نتونسته سلطان احمد رو بکشه معذرت خواهی کرده و گفته تمام کسایی که شما رو به این روز انداختند تقاص پس ميدن اول از همه هم کوشم سلطان…کوشم به دخترای حرم سکه هدیه میده، هاندان هم میبینه و حرصش میگیره و میاد و میگه میخوای مثل صفیه سلطان بشی و همه رو با پول بخری؟کوشم: من چیزی رو پنهانی انجام نمیدم این شما هستید که با وعده ی مقام آدم میخرید(کنایه به جنت?)هاندان: من به خریدن کسی نیاز ندارم در این حرم همه مجبورن از من اطاعت کنن و نافرمانان کنار میرون.

احمد ميخواد وزیراعظم انتخاب کنه اما قبل از تشکیل دیوان مرادپاشا رو میخواد و باهاش حرف میزنه و بهش میگه تو روزی وزیراعظم من میشی اما اکنون نه من مهر رو به تو میدم و تو اونو از طرف من به درویش پاشا میدی اینکارو میکنم تا همه بدونن که تو چقدر برای من ارزشمندی @gemtv.hc.iranمحمدگیرای با صورتی کبود به قصر میاد و درویش اونو میبینه و تعجب میکنه،ذوالفقار به محمد میگه چی شده؟محمدهم میگه گله ای از سگ ها عمدا به من حمله کردن،درویش هم میگه بهت گفته بودم مراقب باش محمدگیرای،ما به تو نیاز داریم…مرادپاشا مياد و مهر رو به درویش پاشا میده و درویش وزیراعظم میشه..محمدگیرای با کوشم دیدار میکنه و ميگه درویش پاشا قاتل پدر سلطان احمدخانه،کوشم تعجب میکنه و میگه مدرکی داری؟محمد:نه ندارم ولی حرف هایم حقیقت است و اگر کمک کنید باهم مدارکی پیدا میکنیم…نیمه های شب شده و احمد برای مصطفی یه قایق چوبی کوچیک میسازه و میره جلوی اتاق مصطفی و از لای در به مصطفی نگاه میکنه که میگه من مادرمو میخوام،احمد با دیدن این صحنه ناراحت میشه نمیره جلو و باز در رو قفل میکنه@gemtv.hc.iran ملک به قصر مياد و به کوشم میگه مادرم خیلی مریضه و میخواد شما رو ببینه،کوشم هم میگه فردا به درگاه جناب هدایی میام و از اونجا میریم به دیدن مادرت..احمد بعد از خوابیدن مصطفی میره پیشش و میگه منو ببخش برادرم امیدوارم روزی منو درک کنی بعد هم میره به اتاق کوشم و کنارش میخوابه…پایان..

خلاصه داستان قسمت 55 سریال ماه پیکر

قسمت 55 – جمعه 7 آبان ماه


درویش بخاطر مقام وزیراعظمی در پوست خودش نمیگنجه..هاندان هم به درویش خبر میده که بیاد به عمارت انجیر..حاجی آقا به هاندان میگه بهتره بزارید منم همراهتون بیام ولی هاندان میگه تو در حرم بمون.منکشه هم متوجه ی قرار هاندان و درویش میشه و به حلیمه خبر میده،حلیمه هم میگه برو به عمارت انجیر..ذوالفقار به احمد میگه هیئت اتریشی ها برای مذاکره میان و اسکندر همراهیشون میکنه،احمد هم خوشحال میشه که بازم اسکندر رو میبینه..کوشم به دارالامان جناب هدایی رفته و یه صندوق پر از سکه های طلا به جناب هدایی ميده تا بده به فقیرا..اسکندر رو نشون میده که تیپش تغییر کرده و خیلی مردتر شده..هاندان در عمارت انجیر درویش رو میبینه و بهش تبریک میگه بابت وزیراعظم شدنش بعدش هم میگه حاجی به احساس تو نسبت به من شک کرده،حاجی آقا صادق هست ولی اگه یه نفر بفهمه که تو عاشق من هستی ما را طوری میسوزانند که خاکسترمان هم پیدا نشود،هاندان و درویش میرن ولی منکشه در یکی از کمدای اتاق قایم شده بوده و تمام حرفاشونو شنیده..ملک به دنبال کوشم در دارالامان مياد و باهم میرن سمت خونه ی ملک ولی نزدیکای خونه که میرسن ملک میگه صبرکنید این یه تله هست مادرمو گرفتن مجبور بودم،کوشم میخواد برگرده که آدمکشا محافظای کوشم رو میکشن،کوشم و ملک فرار میکنن ولی یه گوشه گیر میوفتن اما همين موقع فرشته ی نجات کوشم یعنی اسکندر از راه میرسه و کوشم و ملک رو فراری میده و خودش میجنگه..منکشه هم سریع اخبار رو به گوش حلیمه میرسونه…هاندان برمیگرده به قصر و میبینه در اتاقش یه نامه هست که نوشته شده:”میدانم در عمارات انجیر چه کسی را دیده اید!تاوان گناهتان را خواهید داد” هاندان نگران میشه و به جنت میگه به حاجی آقا بگو بیاد،درویش داره حاجی آقا رو تهدید میکنه و میگه من و والده سلطان برای بقای این حکومت چه مخفیانه چه علنی باهم دیدار میکنیم.همین موقع جنت میاد و میگه حاجی اقا والده سلطان تو رو میخواد..اسکندر کوشم رو نجات میده و با ملک میرن سراغ مادر ملک اما مادر ملک کشته شده(اینا همش نقشه ی ناسوپاشا بوده)هاندان به حاجی آقا نامه رو نشون میده حاجی آقا هم میره عمارت انجیر رو میبینه و توی کمد یه گوشواره پیدا میکنه و میفهمه که هرکی بوده اینجا قایم شده بوده بعد هم به هاندان سلطان اطلاع میده..کوشم و ملک و اسکندر به قصر میان،کوشم هم قضیه رو به احمد ميگه..گوشواره ی مرجان خاتون گم میشه دنبالش میگرده،حاجی هم میفهمه و میره پیشش و میگه اون یکی گوشواره رو نشونم بده،مرجان هم نشون میده و گوشواره ی مرجان با اونی که حاجی پیدا کرده یکی هست..پایان

خلاصه داستان قسمت 56 سریال ماه پیکر

قسمت 56- شنبه  8 آبان

منکشه میره پیش حلیمه و میگه نقشتون گرفت حالا هاندان سلطان فکر میکنه کوشم سلطان تهدیدش کرده…هاندان میره پیش درویش و میگه کوشم همه چیز رو فهمیده و داره تهدیدم میکنه،درویش میگه اصلا نگران نباشید هیچ مدرکی در دست ندارههاندان کوشم رو به اتاقش دعوت میکنه و بهش نوشیدنی تعارف میکنه و کوشم هم میخوره،هاندان میگه بخاطر اتفاقی که برات افتاده خواستم دلجویی کنم ولی خودت مقصری چون بی اجازه به بیرون میری و خودتو به خطر میندازی،اگه از والده سلطان اطاعت کنی حرم برایت بهشت میشود ولی تو اطاعت نمیکنی،کوشم هم میگه مگه زیر سایه ی این اطلاعات نکردن نیست که الان اینجاییم…از طرفی در حمام یکی از دخترا به مرجان خاتون حمله میکنه که بکشتش ولی موفق نمیشه و مرجان اون دختر رو میکشههاندان به کوشم میگه اگه فکر کردی با تهدیدکردن و افترا زدن به من و درویش میتونی از من خلاص شی سخت در اشتباهی!کوشم میگه چه تهدیدی من کاری نکرده ام،همین موقع حاجی اقا میاد و میگه مرجان خاتون یه نفر رو در حمام کشته کوشم هم سریع ميره پیش مرجان، مرجان میگه سلطانم اون اول به من حمله کرد من گناهی ندارم…حاجی به هاندان میگه مرجان زنده موند،هاندان هم میگه بهتر شد حالا اون گناهکاره و فردا اعدام میشه..کوشم میاد و به هاندان میگه منظورتون از اینکارا چیه؟شما اون خاتون رو فرستادید که مرجان رو بکشه!اگه جراتشو دارید یکی رو هم برای من بفرستید در همین موقع احمد میاد و بحث بین هاندان و کوشم رو میبینه و به کوشم میگه برو به اتاقت بعد هم با هاندان حرف میزنه و میگه کوشم بی دلیل بی احترامی نمیکنه اما شما هم بی احترامی نکنید کوشم گنجینه ی منه،هاندان میگه افسوس،باید این حرفا رو هم میشنیدم،یعنی ارزش کوشم از من بیشتره!! احمد:من شما رو با کسی قیاس نمیکنم اما کوشم رو هم با کسی قیاس نمیکنم فقط آرامش میخواهم…مرجان زندانی میشه@gemtv.hc.iranصبح: کوشم با محمدگیرای به دیدن ریحان آقا میره و ریحان همه حقیقت رو راجع به درویش بهش ميگه،کوشم میگه حاضری اینا رو هم به سرورمان بگی؟ ریحان میگه من برای اینکار بخشش جانم و پول رو میخوام،محمد و کوشم از خونه ای که ریحان در اونجا مخفی شده بیرون میان و باهم حرف میزنن اما یکی از افراد درویش داره مخفیانه به اونا نگاه میکنه

به دستور احمد، اسکندر رئیس محافظین قلعه ی دختر میشه و به دیدن صفیه سلطان میره و میگه از این بعد من مسئول شما هستم،صفیه میگه وقتی دخترم هماشاه سلطان بیاد میتونم ببینمش،اسکندر میگه اگه سرورمان اجازه دهند میتونید ببینیدش
مرجان رو میبرن پیش ذوالفقار آقا و میخوان اعدامش کنن اما جنت میگه من شاهد بودم که دفاع از خود بوده و مرجان رو آزاد میکنن…به درویش پاشا خبر میدن که محمدگیرای و کوشم سلطان به دیدن ریحان آقا رفتن درویش هم تعجب میکنهکوشم میره پیش ذوالفقار و همه چیز رو راجع به حرفای محمدگیرای و ریحان میگه و قرار میشه که ریحان رو ببرن پیش سلطان احمد
هاندان با جنت حرف میزنه و میگه چرا شهادت دادی؟تو هنوز به کوشم وفاداری؟ از اول هم دروغ میگفتی!!مقامی رو که بت دادم رو میتونم پس بگیرمجنت میگه هر طور مایلید ولی مقام من رو فقط سرورمان میتونه عزل کنه، هاندان هم عصبانی میشه و بیرونش میکنه..ذوالفقار و محمد گیرای میرن سراغ ریحان آقا ولی ریحان آقا نیستش…پایان..

خلاصه داستان قسمت 57  سریال ما پیکر

قسمت57 سریال ماه پیکر-یکشنبه 9 آبان


ریحان رو پیش درویش میزنن و درویش ریحان رو میکشه…کوشم میره به امارتی که مصطفی اونجاست و به حلیمه سلطان هم میگه که بیاد،حلیمه هم میاد کوشم به حلیمه میگه با نگهبانا حرف زدم فقط یه ساعات مشخصی میتونید به دیدن شاهزاده مصطفی بیاید،اینکارو بخاطر شما انجام ندادم بخاطر شاهزاده مصطفی اینکارو میکنم،حلیمه خیلی خوشحال میشه کوشم رو بغل میکنه و ميگه خداوند هيچوقت تو رو از فرزندانت جدا نکنه و میره پیش مصطفی و بغلش میکنه@gemtv.hc.iranدرویش با هاندان ملاقات میکنه و میگه ریحان آقا رو کشتم ولی مشکل ما کوشم سلطانه چون دیگه همه چیز رو میدونه…ذوالفقار با کوشم حرف میزنه و میگه ریحان آقا رو پیدا نکردیم
صبح: بخاطر آمدن هماشا سلطان همه در تکاپوی تمیز کردن قصر هستند… کوشم در اتاقش هست و به جنت میگه این هماشاه سلطان کیست که همه را به تکاپو انداخته؟ جنت میگه:
بزرگترین دختر صفیه سلطان..از مصر می آید… همسر امیرالامرای مصر است..هم زیباست و هم دانا…واقف به هنر، موسیقی، شعر،کتاب ها..
کوشم:رفتارش هم مثل صفیه سلطان هست؟ جنت:همینقدر بگم که صفیه سلطان هم از او حساب میبرد، کوشم: پس بگو یکی رو فرستادیم دیگری از در آمد
هماشاه به قصر میاد و همه ی دخترای حرم برای استقبال به صف میشن از جمله حلیمه و دلربا سلطان ولی کوشم بخاطر بیقراری مهمت و عثمان نمیتونه بیاد@gemtv.hc.iran هماشاه بعد از اینکه حلیمه و دلربا رو میبینه ميگه کوشم کجاست؟بلبل میگه نیومده
قلعه ی دختر:اسکندر ظرف غذای صفیه سلطان رو بررسی میکنه و میفهمه که در قرص نان نامه ای گذاشته شده ولی در اون نامه ننوشته که از طرف چه کسی فرستاده شده فقط آمدن هماشاه سلطان رو خبر دادن
هماشاه به سمت اتاق احمد میره،ذوالفقار هم داره خنجرشو تمیز میکنه که یکدفعه هماشاه رو میبینه و محو زیبایی هماشاه میشه و دست خودشو میبره اما متوجه نمیشه، هماشاه میاد و میگه: دستت زخمی شده و دستمالشو به ذوالفقار میده(ذوالفقار هم يه دل نه صد دل عاشق هماشاه میشه?) هماشاه به دیدن احمد میره،احمد هم خیلی خوشحال میشه بغلش میکنه.

شب:حلیمه به دیدن مصطفی میره..کوشم به اتاق هماشاه سلطان میره و میگه به خاطر شاهزاده هایم نتونستم به استقبالتون بیام!! هماشاه: فکر میکردم یک شاهزاده داری،کوشم:من از شاهزاده عثمان نیز مراقبت میکنم@gemtv.hc.iran حاجی آقا به امارت شاهزاده مصطفی میره و میبینه که حلیمه سلطان از اتاق بیرون میاد…هماشاه همش با لبخند با کوشم حرف میزنه اما وقتی کوشم میره به بلبل شاهزاده عثمان رو هم به اتاق خودش برده!!پس والده سلطان چی؟همه تا این حد تسلیمش شده اند؟ بلبل: ازوقتی صفیه سلطان رفته نظام حرم بهم ریخته، هماشاه: نگران نباش بلبل،نظام حرم را دوباره میسازیم?..حلیمه میره پیش هاندان، هاندان میگه بخاطر کارت هم تو و هم کوشم مجازات میشید،حلیمه ميگه کوشم سلطان دخالتی نداره اما هاندان میگه نگهبانا همه چیز رو اعتراف کردن@gemtv.hc.iranکوشم هم میاد به اتاق هاندان و هاندان هم حلیمه و هم کوشم رو سرزنش میکنه و میگه حساب اینکارتون رو باید به سرورمان پس بدید…کوشم عصبانی به اتاقش میره حلیمه میاد و بش میگه هاندان و درویش باهم رابطه دارن اونا عاشق هم شده اند… پایان.

خلاصه داستان قسمت 58 سریال ما پیکر

قسمت 58 – دوشنبه 10 آبان


حلیمه منکشه رو میاره و منکشه تمام چیزایی که شنیده رو میگه،کوشم میگه از کجا معلوم افترا نباشه! حلیمه میگه هیچکس فکرشو نمیکرد ولی این حقیقته..کوشم:پس بخاطر همین به مرجان حمله کردند..صبح: هماشاه به دیدن احمد میره و ازش میخواد که بزاره صفیه سلطان رو ببینه احمد هم اجازه ميده کوشم با مرجان و جنت راجع به رابطه ی هاندان و درویش حرف میزنه، جنت میگه میشود ولی مدرکی نداریم،کوشم چشمش میخوره به حاجی آقا و میگه حتما حاجی آقا میدونه…اسکندر میره سراغ صلاح الدين اسکودار و میگه منو به یاد دارید پیراهن طلسم شده ای آورده بودم،صلاح الدين میگه آری ولی آن روز نیامدی این همه وقت کجا بودی! اسکندر میگه داستانش طولانیست ولی پیراهن را آورده ام که بخوانی…ذوالفقار با قایقی هماشاه سلطان رو به قلعه ی دختر میبره و در بین راه کمی باهم حرف میزنن،هماشاه میگه روزی که والده ام منو متاهل کرد و به مصر فرستاد، آن روز همه چیز را پشت سر گذاشتم،عشقم، خوشبختی ام فکر میکردم دیگر برنخواهم گشت،ذوالفقار: شاید سرنوشت شما رو به اینجا آورده که به چیزهایی که میخواستید برسید
صلاح الدين به اسکندر میگه این لباس رو پیدا کرده ای یا مال خودته؟حقیقت رو بگو؟ اسکندر:مال خودمه از زمانی که چشم باز کردم همراهم هست کسانی که مرا بزرگ کرده اند به من گفتند که یادگاری از خانواده ام است..صلاح الدين: آیا یک نشان بر روی کمرت داری؟.. اسکندر نشانشو به صلاح الدين نشون میده…صلاح الدین میگه فردا بیا تو را پیش خانواده ات میبرم
هماشا به دیدن صفیه میره، صفیه میخواد بلند شه و بغلش کنه اما زنجیر به پاش وصله و نمیتونه چند قدم بیشتر برداره،هماشاه اشک میریزه و مادرش رو بغل میکنه
قصر: کوشم و جنت و مرجان به دیدن حاجی آقا میرن،کوشم به حاجی میگه رابطه ی بین درویش و هاندان رو میدونم حاجی: دروغ است باور نکنید، کوشم: میدانی که یه حرف من برای اثبات این رابطه کافیه اما سکوت میکنم چون مسئله ی خاندانمان در میانه،حاجی: مدرکی ندارید وگرنه سکوت نمیکردید،کوشم:پس درست است اکنون یقین پیدا کردم..کوشم به حاجی میگه من فقط کمک تو رو ميخوام چون کسی که پادشاه قبلی رو کشته درویش پاشاست…حاجی ميگه این ممکن نیست عشق و عاشقی هم در کار نیست از جانب درویش پاشا یه خیالاتی بود اما هاندان سلطان بیگناهه..کوشم میگه حالا که انقد به هاندان اعتماد داری پس این نامه رو من از جانب درویش پاشا نوشتم که به قتل پادشاه اعتراف کرده اینو به هاندان سلطان بده

صفیه به هماشاه میگه نمیخواستم تو همچین وضعی منو ببینی،هماشاه میگه چه انتظاری داشتی بعد از کارایی که کردی انتظار داشتی بازم مثل قبل به زندگیت ادامه بدی!!…هماشاه همش مادرشو سرزنش میکنه،صفیه میگه من تو رو بارها فراخواندم ولی تو هيچوقت نیومدی حالا برای چی اومدی؟که منو در این حال و روز ببینی؟ تو هم مثل بقیه از من متنفری؟ هماشاه میگه دل آزرده هستم اما تنفر نه نميدونم کی آزاد میشید ولی من دختر صفیه سلطانم،هيچوقت در مقابل دشمنتان سرخم نمیکنم، صفیه هم خوشحال میشه و بغلش میکنه
صلاح الدین به قصر میاد و به بلبل خبر پیداشدن شاهزاده رو میده، بلبل هم خوشحال میشه.
هماشاه در حال برگشت به قصر هست که وقتی میخواد از قایق پیدا شه پاش پيچ میخوره و نزدیکه که بیوفته اما ذوالفقار میگیرتش و یکم بهم نزدیک میشن…حاجی آقا با حالی پريشون میاد و به هاندان سلطان میگه جنت و مرجان داشتند راجع به نامه ای حرف میزدن من به اتاق جنت رفتم و نامه رو پیدا کردم ولی نامه ای از درویش پاشا به شاهین گیرای بود که درویش پاشا اعتراف کرده بود که پادشاه رو کشته و نامه رو به هاندان میده، هاندان هم نامه رو نخونده ميندازه تو آتیش و به حاجی میگه نباید حرفی بزنی، درویش یه قاتله ولی اینکار رو برای من و پسرم انجام داده..ازطرفی درویش به محمدگیرای دستور میده که به کریمه بره،محمدمیگه اگه برم عمویم منو میکشه،درویش: نگران نباش تو ولیعهد کریمه ای اگر هم تو رو بکشد ما انتقامتو میگیریم(بیچاره محمدگیرای?)حاجی آقا میره به کوشم میگه حق با تو بود هاندان سلطان همه چیز رو میدونسته و درویش قاتله،کوشم میگه حالا به من کمک میکنی؟حاجی آقا هم میگه باشه کوشم میره پیش هاندان سلطان و ميگه: میخواهم حقایق رو روشن کنم،هاندان: چه حقایقی؟ کوشم:درویش پاشا قاتل پادشاست و شما هم این را میدانید و رابطه ای با او دارید،هاندان: سرورمان حرف تورو باور نمیکنه،نمیتونی چیزی رو ثابت کنی..کوشم:میتونم شاهد دارم، هاندان به شدت عصبی میشه و با یه طومار محکم به سروگردن کوشم میزنه و کوشم روی زمین میوفته همین موقع هماشاه سلطان میاد و کوشم رو روی زمین میبینه،هاندان هم با ترس همش میگه اون به من حمله کرد میخواست منو بکشه،هماشاه میره پیش کوشم و دست میزاره رو گردنش میبینه که خونریزی داره.

سریال ماه پیکر

سریال ماه پیکر

سریال ماه پیکر

عکس های سریال ماه پیکر

سریال ماه پیکرسریال ماه پیکرسریال ماه پیکرسریال ماه پیکرسریال ماه پیکر

“سریال ماه پیکر” عکس های سریال ماه پیکر و داستان سریال ماه پیکر

سریال ماه پیکر | تصاویر و داستان قسمت اخر سریال ماه پیکر

http://funnews.ir/wp-content/uploads/site/ads-1.gif

منبع

گرد آوری :مجله تفریحی فان نیوز

مجله خبری (فـان نیوز) : انتشار مطالب و اخبار تحلیلی رسانه‌های داخلی و خارجی لزوماً به معنای تایید محتوای آن نیست و صرفاً جهت اطلاع کاربران از فضای رسانه‌ای منتشر می‌شود.

برچسب ها:

نظر شما چیست؟

*

code

  • لطفاً از نوشتن با حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید.
  • از ارسال دیدگاه های تکراری ، توهین به دیگران و ارسال متن های طولانی و اسپم خودداری نمایید.
  • از کلمات و اصطلاحاتی که محتوای نامناسب و توهین آمیز دارند در دیدگاه خود استفاده نکنید.
  • اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است.
تازه ها
پربیننده ها